8
امروزو میخواهم بنویسم...آخه فقط توروداشتم که باهاش درد دل میکردم ... حرف میزدم ... اما حالا...
نمیدونم از کی دارم گریه میکنم ...نمیدونم چقدر گریه کردم که دیگه چشمام به زور بازه ...
نمیدونم چرا اینقدر بغض دارم ...
نمیدونم چرا اینقدر بی اختیاراشکام میان...
نمیدونم ...
نمیدونم این دل چقدر شکسته که آروم نمیشه ...
از دیشب دارم زار میزنم ...
من فقط تورو داشتم واسه درد دل ...
آخه دلم گرفته بود ... از اینکه واسه کسی که یه روز میمردم حالا دیگه حتی جواب سلامم نمیده ... دلم گرفت وقتی یادم آمد که اون روز با من مثل یه فاحشه که اومده دخترشون رو به کثافت بشه برخورد شد و من دم نزدم ...بازم زنگ زدم و پرسیدم ...
دلم گرفته بود از این عید دلگیر...
الان یاد سال تحویل میافتم ...
اینکه واسه هیچ چی دعا نکردم ...
هیچ چی جز تو وسلامتی تو ...
دیشب وقتی داشتم التماسش میکردم ....حس میکردم دیگه هیچ کاری از دست من وعشقم برنمیاد ... وقتی اینجور میشه یعنی دیگه مردم واسش....وقتی گفت امشب رو دوست ندارم ...وقتی داشت به خودش بد وبیراه میگفت ..........دیشب دوست داشتم بمیرم......چرا نمردم ....چرا اینقدر سگ جونم من !
امروز بارها خواستم یه بلایی سرخودم بیارم ...
امروز صبح وقتی داشتم درد میکشیدم و بلند بلند داد میزدم وگریه میکردم مامان ترسیده بود .......
ولی من میخواستم جون بدم ....
میخواستم درد بکشم ...
رفتم زیر دوش آب سرد ... تا یخ کنم وبیشتر درد بکشم ....
میخواهم اینقدر درد بکشم تا نابود بشم....
بهش گفتم موبایلمو خاموش میکنم ...
داشتم میمردم ...
اخه جوابش واسم خیلی مهم بود ...
راحت گفت خداحافظ ....
شکستم ...
دیگه های های گریه کردن هم آرومم نمیکنه ....
با این دوتا هم عین خر دعوا کردم ...
میخواهم تنهای تنها باشم...
میخواهم اونقدر تنها بشم که دق کنم ....
میخواهم بهش زنگ بزنن بگن لیلا مرد....
یعنی میشه من بمیرم...
یعنی میشه بمیرم و دیگه به خودم نگم حسین دوستت نداره .......
میگفتم امسال خوبه ...
ولی دیگه مهم نیست...
خدا ...
اگر دیگه هیچ چی ازت نمیخواهم واسه همینه ...
جونمو بگیر وراحتم کن ....
راحتم کن و نذار با بودنم بقیه زجر بکشن ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 19:12  توسط خودم !
|
